سرود عشق

 هرچه در دریــــــای عشقت پا فراتر می نهم

             گیج مبهـــــوت تو و احساس پاکت می شوم

در بیان عشـــــق تو همچون وجود بی غشت

             الـکنند الفاظ و من غرق خجـــــالت می شوم

دست من رو می شود گر وصــف احوالت کنم

            چند نقطــه .... ، با وجود پر تمنـــــا می شوم

چونکه با احساس خالص می توان پــــرواز کرد

            هردمی با یاد تو تا اوج ، عنــــــــــقا می شوم

شــــب نماد توست از پرده برو آی ای مهـــــم

            تو نباشی سوت و کور و سخت تنها می شوم

راست گفتی من به تو محتاج و معــتادت شدم

            گر نباشی چون ارذل بی ســـــــروپا می شوم


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت1:13توسط سمانه | |


شب یک تنه با همه ی گنجشکها در رقابت است

.

.

.

.

او همیشه با تکنوازی سکوتش مرا مست میکند و روح را از کالبدم می رباید

و

سحرگاه تمام گنجشگکان خانه ی  کوچکم با سمفونی روح بخششان ، باز مرا به زندگی دعوت می کنند

.

.

.

.

.

.

من بارها تجربه کرده ام که

              

         زندگی با همه ی زشتی هایش ، دوست داشتنی است...






+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت23:25توسط سمانه | |

تقدیم به همه ی عشاق:

 



گویم سخنی با تو،از جــــــــــــــام تهی مانده

از شور شررها و از مســـــــــــــــتی جامانده

از صحبت یک لبخــند، با چشمه ی پر مهتـــــــــاب

از راز شــــــــقایق ها وز قاصـــــــــــــــدک بی تاب

از زمــزمه ی جوی و از شورش نســـرین ها

از گردش نیــــــلوفر بر ساقه ی پرچــــــین ها

از لهجه ی بــــــــــاران و از باغ سراسر نــــــــــور

از بلـــــــــــبل بی تاب و از لحن سراسر شــــــــــور

از عصـــــــمت شبنم ها وز نـــــــــاز اقاقی ها

از عطـــر سحـــرگاهان ، از شوق قــــناری ها

آری سخن از عشــــق است ، از اوج پریشـــــــــانی

از تاب و تب عاشـــــــــــق ، در لحظه ی پنهــــــانی

از ســــــــوز درونی و از ســـاز همه احساس

از هــــرم نفس ها و از شــــرم پر از وسواس

از دلهـــــــره ی شیرین ، از گریه ی بی تســـــــکین

از جای جلوس غـــــــــم ، این شــــــــــاه پر از آیین

از چشــــم به ره مانده وز خــواب از او رانده

از پــای بزیر ســــــــنگ وز راه بســــی مانده

از حجم ســــــــــــبکبالی در شاهــــــــــــــــره هستی

وز خــــــــــــیز بلند عشق زین توده ی پر پســـــــتی

شورو شرر و مســتی، یک ازصدهرعشـق است

وین جمله ترانه ها ، از موهــــــــبت عشق است

خوشـــــــــبخت هر آنکس که زین جام الســت نوشید

شاهــــــــــــانه هر آنکس که این رخــت به دل پوشید

از عمـــر اگر یکدم باقی است ، رو عاشــق شو

ور نه ثمر عمرت، هیــــــچ است ، فـــراوان شو


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت14:31توسط سمانه | |

 

  لبخند تو را چند صباحی است ندیدم

یکبار دگر خانه ات آباد ٬ بگو "سیب"

+نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت21:51توسط سمانه | |

دوستان عزیزم ســـــــــــــــــــــــــلام

اول از همه :

من یه عذر خواهی به دوستانی که مطالب اخیر رو خونده بودند

و من رو مورد لطف قرار داده بودند بدهکارم چون......

امان از سیــــــــــــــــــــــــــــستم فسیل شده،

باید یه فکر اساسی بکنم!!!!!

خلاصه خیـــــــلی شرمنـــــــــــــــــــــــــــــــده 

دوما:

شعری که این بار گذاشتم یکی از اشعار استاد "فریدون مشیری"است

که به شخصه علاقه زیادی به اون دارم

 وامیدوارم شما هم از خوندن اون لذت ببرید

موفق و شــــــــــــــــــــاد باشید



تو کيستی، که من اينگونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خيالت نمی برد خوابم

تو چيستی، که من از موج هر تبسم تو

بسان قايق سرگشته ، روی گردابم !

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپيد؟

تو را کدام خدا؟

تو  از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن، همره کدام نسيم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن نگاه شيرين  ، آه!

مدام پيش نگاهی، مدام پيش نگاه!

کدام نشأة دويده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بينند

به رقص می آيند

سرود می خوانند!

چه آرزوی محالی است زيستن با تو

مرا همين بگذارند يک سخن با تو:

به من بگو که مرا از دهان شير بگير!

به من بگو که برو در دهان شير بمير!

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!

ستاره ها را از آسمان بيار به زير؟

تو را به هر چه تو گويی، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه

که صبر ، راه درازی به مرگ پيوسته ست!

تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه

تو دور دست اميدی و پای من خسته است

همه ی وجودم مهر تو است و جان محروم

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است

+نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت0:10توسط سمانه | |


آنچنان رخنــــه نمودی به وجودم

که دمی نیست که بی یاد تو باشم

از زمانـــــی که همی چشم گشایم

تا زمانـــــی که همی چشم ببندم

+نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت23:57توسط سمانه | |

شمع را فهمیده ام با

سوختن وجودم

                       .

                       .

پروانه را درک کرده ام با

سوز نهانی ام

                       .

                       .

جاده را حس کرده ام با

چشم انتظاریم

                       .

                       .

باران را در نوردیده ام با

التماسهای دیده ام

                       .

                       .

کویر را همدرد گشته ام با

عطش درونم

                       .

                       .

و عشق را تجربه کرده ام با

                       .

                       .

                             وجود تو ...............


+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت21:7توسط سمانه | |


دوست عزیز سلام:

این بار من تصویری بدون شرح گذاشتم،

ازتون میخوام که شرح جمله نوشته شده در تصویر را شما بدید!

پیشاپیش ممنونم


+نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت19:37توسط سمانه | |


اخيراً در فرودگاه صحبت هاي لحظه هاي آخر بين مادر و دختري را

شنيدم. هواپيما درحال حرکت بود و

آنها در ورودي کنترل امنيتي همديگر را بغل کردند

و مادر گفت: "دوستت دارم و آرزوي کافي براي توميکنم."

دخترجواب داد: "مامان زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده

است.محبت توهمه آن چيزي بوده که من احتياج داشتم.

من نيز آرزوي کافي براي توميکنم."

آنها همديگر را بوسيدند و دختر رفت. مادر بطرف  پنجره اي که

من در کنارش نشسته بودم آمد.

آنجا ايستاد و مي توانستم  ببينم که ميخواست که گريه کند.

من نمي خواستم که خلوت او را بهم بزنم

ولي خودش با اين سؤال اينکار را کرد:

" تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که مي دانيد

براي آخرين بار است که او را مي بينيد؟ "

جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشيد که فضولي مي کنم

چرا آخرين خداحافظي؟"

او جواب داد: " من پير و سالخورده هستم

او در جاي خيلي دوري زندگي مي کنه.

من مشکلات زيادي را پيش رو دارم و حقيقت اينست که

سفر بعدي اوبراي مراسم دفن من خواهد بود. "

" وقتي داشتيد خداحافظي مي کرديد شنيدم که گفتيد

" آرزوي کافي رابراي تو ميکنم. "

ميتوانم بپرسم يعني چه؟ "او  لبخندي زد و گفت:

" اين آرزويست که نسل  به نسل به ما رسيده.

پدر و مادرم عادت داشتند که اينرا به همه بگويند."

او مکثي کرد و درحاليکه سعي مي کرد جزئيات آنرابخاطر بياورد

لبخند بيشتري زد و گفت: " وقتي که ما گفتيم " آرزوي کافي

را براي تو ميکنم. " ما مي خواستيم که

هرکدام زندگي اي پرازخوبي به اندازه کافي داشته باشيم. "

سپس روي خود را بطرف من کرد و اين عبارتها را عنوان کرد:

آرزوي خورشيد کافي براي تو ميکنم که

افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.

آرزوي باران کافي براي تو ميکنم که

زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد.

آرزوي شادي کافي براي تو ميکنم که

روحت را زنده و ابدي نگاه دارد.

آرزوي رنج کافي براي تو ميکنم که

کوچکترين خوشي ها به بزرگترين‌هاتبديل شوند.

آرزوي بدست آوردن کافي براي تو ميکنم که

با هرچه مي خواهي راضي باشي.

آرزوي از دست دادن کافي براي تو ميکنم تا

بخاطر هر آنچه داري شکرگزارباشي.

آرزوي سلامهاي کافي براي تو ميکنم که

بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي
."

بعد شروع به گريه کرد و از آنجا رفت.


******************************************************************************

ميگويند که تنها يک دقيقه طول مي کشدتا دوستي پيدا کنيد٬ 

يکساعت طول مي کشد تا از او قدرداني کنيد٬

اما يک عمر طول مي کشد تا او را فراموش کنيد


+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت21:53توسط سمانه | |

مهربانم:

آنزمان که از هجوم بادهای مهیب

و سرد روزگار به آغوش باز

و دستان گرمت پناه آوردم

مرا از کمال لطف و اوج رأفتت خبر نبود

و گستاخانه زبان به شکوه گشودم که:

"چشم رضا ومرحمت بر همه باز میکنی     

چون که به بخت ما رسد این همه ناز میکنی"


و تو ای صبورم:

با کلام متین و نگاه شفافت

بمن بزرگی و رأفتت را نمایاندی،

آنچنانکه از یاد بردم

آشیان بر باد رفتنم را

و محو در جمال وجلالت گشتم:

"چه خوش صید دلم کردی ، بنازم چشم مستت را

که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمیگیرد"


پس از آن فرخنده شب من نیز زایر چشمان سخنگو و مقیم دستان مهربانت گشتم:

"گرچه در خیل تو بسیار به از ما باشد

ما ترا در همه عالم نشناسیم نظیر"


بی نظیرم:

از اولین نگاه سبزت چندی میگذرد

و من همچنان شرمنده الطافت هستم.

مرغ دلم در کوی تو آرام میگیرد

و به سوی تو میپرد.

ولی از یک سو سنگینی بار خطا

و تقصیر از حد رفته ام

مرا شرمگین نگاهت میسازد

و چگونه توانم پای در میکده عشق نهم که:

"شرم همی آیدم ز حاصل خویش"

و از سوی دگر از سابقه لطفت آگاهم که:

"خرابی چو مرا لطف تو آباد کند"

این بار هم گستاخانه

آغوش بازت را می طلبم

همچو آهوی از دست صیاد گریخته،

مرا بخوان با همان کلام آرامت ،

با همان نگاه شفافت.

مرا بخوان که:

"جز آستان توام در جهان پناهی نیست"


+نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت21:42توسط سمانه | |